ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





کاربران دعوت شده

صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 18 , از مجموع 18
  1. #11
    *Fadak*
    مدیر انجمن اسلام

    images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif
    تاریخ عضویت
    2013/03/30
    محل سکونت
    نزدیک بهشت
    نوشته ها
    6,595
    17,674
    8,128
    برچسب زده شده
    در 216 تاپیک

    علي الدنيا بعدك العفا

    در كنار ِ جسم فرزندش پدر جان داده بود



    زينب آمد از حرم بيرون و او را زنده كرد...

    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]
    __________________________________________________ ________________


    حواسمان هست یانه؟
    اگر"
    شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
    راه سـومی نیسـت!

  2. 2
  3. #12
    *Fadak*
    مدیر انجمن اسلام

    images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif
    تاریخ عضویت
    2013/03/30
    محل سکونت
    نزدیک بهشت
    نوشته ها
    6,595
    17,674
    8,128
    برچسب زده شده
    در 216 تاپیک
    امام صورت اشك آلود خود را روى چهره خون آلود على اكبرش گذاشت، و بقدرى بلند گريه كرد كه تا آن روز كسى اين گونه صداى گريه بلند را از او نشينده بود. (5)
    سپس امام، پيكر خون آلود اكبرش را در آغوش گرفت و فرمود:

    يا بنى لقد استرحت من هم الدنيا و غمها و بقى ابوك فريدا وحيدا».
    :«پسرم، از غم و اندوه دنيا راحت‏شدى ولى پدرت غريب و تنها باقى ماند».
    (6)

    آنگاه امام حسين عليه السلام جوانان بنى هاشم را صدا زد و فرمود:

    «تعالوا احملوا اخاكم‏».
    : «جوانان بنى هاشم! بيائيد و برادرتان را به سوى خيمه ‏ها ببريد».


    جوانان آمدند و جنازه على اكبر را برداشته تا جلو خيمه كه پيش روى آن جنگ مى كردند بر زمين نهادند.

    حميد بن مسلم نقل مى ‏كند زنى از خيمه ‏هاى حسين عليه السلام بيرون آمد صدا مى ‏زد:

    واى بچه ‏ام، واى كشته ‏ام، واى از كمى ياور، واى از غريبى ...

    امام حسين عليه السلام به سرعت نزد او رفت و او را به خيمه ‏اش بازگردانيد، پرسيدم: اين زن
    چه كسى بود؟ گفتند: اين زن زينب عليها السلام دختر امير مؤمنان على عليه السلام بود، امام حسين عليه السلام از گريه او به گريه افتاد و فرمود:

    «انا لله و انا اليه راجعون‏» (7)

    بيتابى پدر

    پدر از ديده جارى اشك غم بهر پسر مى‏ كرد
    ولى زينب در آنجا گريه بر حال پدر مى ‏كرد

    پدر فرياد مى ‏كرد و پسر خاموش بود اما
    سكوت او به قلب باب كار كار نيشتر ميكرد

    پدر عمرى دلش مى‏ خواست رخسار پسر بوسد
    ولى چون شرم مانع بود از آن صرف نظر مى ‏كرد

    از آن رو تا كه لب را بر لبش بگذاشت ديدن داشت
    يكى ايكاش بود آنجا و زينب را خبر ميكرد

    پدر را از پسر زينب جدا كرد ار مكن منعش
    كه از بهر برادر زينب احساس خطر ميكرد

    &&&&&&&&&&&&&&&


    كرده بيتاب مرا آه دل با اثرت
    ز اشتياق رخت از خيمه دويدم به برت

    اى ذبيح من و اى شبه رسول مدنى
    ز چه آلوده به خون صورت قرص قمرت

    نوجوان ديده گشا ديده گريانم بين
    اى پسر يك نظرى كن تو بحال پدرت

    من كه خود خضر رهم پير شدم از غم تو
    واى بر حال دل مادر خونين جگرت





    پى‏ نوشتها:

    5- نفس المهموم: ص 62،محدث قمى مى‏گويد:اما اينكه مادر على اكبر در كربلا بود يا نبود، چيزى در اين باره نيافتم (همان مدرك: ص 165).
    6- ترجمه مقتل ابى مخنف: ص 129.
    7- تاريخ طبرى ج 6 / ص 256، ترجمه مقتل ابى مخنف: ص 129.

    منبع:سایت شهید آوینی

    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]
    __________________________________________________ ________________


    حواسمان هست یانه؟
    اگر"
    شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
    راه سـومی نیسـت!

  4. 3
  5. #13
    *Fadak*
    مدیر انجمن اسلام

    images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif
    تاریخ عضویت
    2013/03/30
    محل سکونت
    نزدیک بهشت
    نوشته ها
    6,595
    17,674
    8,128
    برچسب زده شده
    در 216 تاپیک
    علي علي الدنيا بعدك العفا

    گر چه خاصیت یک نخل ثمر داشتن است
    نیمی از درد سرم چند پسر داشتن است


    به تو و قد رشیدِ تو حسودی کردند
    کار ِاین خیره‌ سران چشم نظر داشتن است


    میوه‌ی فصلی و در مرز رسیدن اما
    چیدن تو چه نیازی به تبر داشتن است

    باید از وسعت این دشت تو را جمع کنم
    تازه این کار به اما و اگر داشتن است

    زیر بازوی مرا عمه نگه داشته است
    داغ تو خاصیتش دردِ کمر داشتن است

    پنجه بر زلفِ سیاهت زده دشمن نکند
    کعبه‌یِ رویِ تو هم فکر حجر داشتن است

    پیش ِ این لشکر فاسق که فقط میخندند
    بدترین حال همین دیده‌یِ تر داشتن است

    یکی ازپشت و یکی از جلو میزد به سرت
    عادتِ جنگِ علی زخم به سرداشتن است

    درعبا ریختم آنچه زتنت مانده ولی

    کار تشییع تو محتاج ِ نفر داشتن است

    عمه چادر کمرش بسته وبالای سرم

    فکر ِبرسرزدن و مقنعه برداشتن است


    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]
    __________________________________________________ ________________


    حواسمان هست یانه؟
    اگر"
    شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
    راه سـومی نیسـت!

  6. 4
  7. #14
    *Fadak*
    مدیر انجمن اسلام

    images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif
    تاریخ عضویت
    2013/03/30
    محل سکونت
    نزدیک بهشت
    نوشته ها
    6,595
    17,674
    8,128
    برچسب زده شده
    در 216 تاپیک
    امام حسین و خاندانش در سوگ حضرت علی اکبر

    روز عاشورا پس از شهادت علی اکبر، امام حسین علیه السلام بر بالین فرزندش آمد، صورت به صورتش نهاد و گفت:«
    خدا بکشد گروهی را که تو را کشتند، گستاخی را از حد گذراندند و حرمت رسول خدا را شکستند. پس از تو خاک بر سر دنیا باد!» صدای گریه امام بلند شد، به گونه ای که کسی تا آن زمان نشنیده بود.

    آن گاه سر علی را بر دامان گرفت و در حالی که خون از دندان‌هایش پاک می‌کرد، بر صورتش بوسه زد و گفت:« فرزندم! تو از محنت دنیا آسوده شدی و به سوی رحمت جاودانه حق رهسپار گشتی. پدرت پس از تو تنها مانده است، ولی به زودی به تو ملحق خواهد شد.»
    در این هنگام زینب کبری با شتاب از خیمه بیرون آمد، در حالی که فریاد می زد:« ای برادرم، و ای پسر برادرم!» و خود را بر روی علی اکبر افکند.
    امام حسین علیه السلام او را بلند کرد و به خیمه بازگرداند، و به جوانان دستور داد جسد علی را از میدان بیرون ببرند. آنان پیکر علی اکبر را در برابر خیمه ای که در مقابل آن مبارزه می کردند بر زمین نهادند.

    امام حسین علیه السلام محزون و دلشکسته به خیمه بازگشت. سکینه پیشش آمد و سراغ برادرش را گرفت. امام خبر شهادت او را به دخترش داد. سکینه در حالی که فریاد می‌زد، خواست از خیمه خارج شود. امام حسین علیه السلام اجازه نداد و فرمود:« ای سکینه! تقوای خدا پیشه کن و شکیبا باش!»
    سکینه گفت:« ای پدر! کسی که برادرش را کشته اند چگونه صبر کند؟!»




    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]
    __________________________________________________ ________________


    حواسمان هست یانه؟
    اگر"
    شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
    راه سـومی نیسـت!

  8. 2
  9. #15
    *Fadak*
    مدیر انجمن اسلام

    images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif
    تاریخ عضویت
    2013/03/30
    محل سکونت
    نزدیک بهشت
    نوشته ها
    6,595
    17,674
    8,128
    برچسب زده شده
    در 216 تاپیک


    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]
    __________________________________________________ ________________


    حواسمان هست یانه؟
    اگر"
    شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
    راه سـومی نیسـت!

  10. 2
  11. #16
    *Fadak*
    مدیر انجمن اسلام

    images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif
    تاریخ عضویت
    2013/03/30
    محل سکونت
    نزدیک بهشت
    نوشته ها
    6,595
    17,674
    8,128
    برچسب زده شده
    در 216 تاپیک

    الوداع گفت و رفت و بابا ماند

    الوداع گفت و رفت و بابا ماند
    بین تن ها امام تنها ماند
    سر مجنون هوای لیلا داشت
    چشم لیلا به پای لیلا ماند
    موج؛ می خورد بر لب ساحل
    موج برگشت و... لیك دریا ماند
    علی اكبر، علی و اكبر شد
    جمله رفت و حروف بر جا ماند
    با زره رفت؛ با عبا برگشت
    بین خیمه همین معما ماند
    خواهر آمد؛ برادرش را برد
    تكه های پیمبر اما ماند
    پیكرش زیر سم مركب و... سر
    ... روی نیزه برای فردا ماند
    بعد از این ماجرا، ته گودال
    رمقی از حسین آیا ماند..!؟


    شاعر: یاسر حوتی






    مقتل حضرت علی اکبر - الأمالي للصدوق: ص ٢٢٦ ح ٢٣٩


    عن عبد اللّه بن منصور عن جعفر بن محمّد بن عليّ بن الحسين عن أبيه عن جده [زين العابدين] عليهم السلام :

    لَمّا بَرَزَ [عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ] إلَيهِم دَمَعَت عَينُ الحُسَينِ عليه السلام ، فَقالَ: اللّهُمَّ كُن أنتَ الشَّهيدَ عَلَيهِم،
    فَقَد بَرَزَ إلَيهِمُ ابنُ رَسولِكَ، وأشبَهُ النّاسِ وَجهاً وسَمتاً بِهِ، فَجَعَلَ يَرتَجِزُ وهُوَ يَقولُ:
    أنَا عَلِيُّ بنُ الحُسَينِ بنِ عَلِيّ نَحنُ وبَيتِ اللّه ِ أولى بِالنَّبِيّ
    أما تَرَونَ كَيفَ أحمي عَن أبي
    فَقَتَلَ مِنهُم عَشَرَةً ثُمَّ رَجَعَ إلى أبيهِ،
    فَقالَ: يا أبَه العَطَشُ، فَقالَ الحُسَينُ عليه السلام : صَبراً يا بُنَيَّ، يَسقيكَ جَدُّكَ بِالكَأسِ الأَوفى،
    فَرَجَعَ فَقاتَلَ حَتّى قَتَلَ مِنهُم أربَعَةً وأربَعينَ رَجُلاً، ثُمَّ قُتِلَ صَلَّى اللّه ُ عَلَيهِ


    ترجمه:
    به نقل از عبد اللّه بن منصور ، از امام جعفر صادق ، از پدرش امام باقر ، از جدّش امام زين العابدين عليهم السلام ـ :

    هنگامى كه على اكبر عليه السلام براى مبارزه به سوى دشمن رفت ، چشمان حسين عليه السلام ، گريان شد و گفت : خدايا ! تو بر ايشان گواه باش ، كه فرزند پيامبرت و شبيه ترينِ مردم به او در صورت و سيرت ، به سوى آنان مى رود على اكبر عليه السلام نيز چنين رَجَز مى خواند: من على ، پسر حسين بن على ام. به خانه خدا سوگند كه ما به پيامبر صلى الله عليه و آله ، نزديك تريم. آيا نمى بينيد كه چگونه از پدرم ، حمايت مى كنم؟

    آن گاه ، ده تن از آنان را كُشت و سپس به نزد پدرش باز گشت و گفت : اى پدر ! تشنه ام . حسين عليه السلام فرمود : شكيبايى كن ، پسر عزيزم ! جدّت با كاسه اى پُر به تو مى نوشانَد . او باز گشت و جنگيد و ٤٤ تن از دشمنان را كُشت و سپس ، به شهادت رسيد . درود خدا بر او باد.


    الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة من الصحابة): ج ١ ص ٤٧٠ ، نسب قريش: ص ٥٧ نحوه وليس فيه ذيله من وضمّه وراجع : أنساب الأشراف: ج ٣ ص ٣٦١ والشجرة المباركة: ص ٧٢ والردّ على المتعصّب العنيد: ص ٣٩ وتذكرة الخواصّ: ص ٢٥٥ والأمالي للشجري: ج ١ ص ١٧١

    الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة من الصحابة) :
    دَعا رَجُلٌ مِن أهلِ الشّامِ عَلِيَّ بنَ الحُسَينِ الأَكبَرَ ـ واُمُّهُ آمِنَةُ بِنتُ أبي مُرَّةَ بنِ عُروَةَ بنِ مَسعودٍ الثَّقَفِيِّ واُمُّها بِنتُ أبي سُفيانَ بنِ حَربٍ ـ فَقالَ:

    إنَّ لَكَ بِأَميرِ المُؤمِنينَ قَرابَةً ورَحِماً، فَإِن شِئتَ آمَنّاكَ، وَامضِ حَيثُما أحبَبتَ!

    فَقالَ: أما وَاللّه ِ لَقَرابَةُ رَسولِ اللّه ِ صلى الله عليه و آله كانَت أولى أن تُرعى مِن قَرابَةِ أبي سُفيانَ، ثُمَّ كَرَّ عَلَيهِ وهُوَ يَقولُ:

    أنَا عَلِيُّ بنُ حُسَينِ بنِ عَلِيّ نَحنُ وبَيتِ اللّه ِ أولى بِالنَّبِيِّ

    مِن شَمِرٍ وعُمَرٍ وَابنِ الدَّعِيّ

    قالَ: وأقبَلَ عَلَيهِ رَجُلٌ مِن عَبدِ القَيسِ، يُقالُ لَهُ: مُرَّةُ بنُ مُنقِذِ بنِ النُّعمانِ فَطَعَنَهُ، فَحُمِلَ فَوُضِعَ قَريباً مِن أبيهِ .

    فَقالَ لَهُ: قَتَلوكَ يا بُنَيَّ، عَلَى الدُّنيا بَعدَكَ العَفاءُ، وضَمَّهُ أبوهُ إلَيهِ حَتّى ماتَ .

    فَجَعَلَ الحُسَينُ عليه السلام يَقولُ: اللّهُمَّ دَعَونا لِيَنصُرونا فَخَذَلونا وقَتَلونا، اللّهُمَّ فَاحبِس عَنهُم قَطرَ السَّماءِ، وَامنَعهُم بَرَكاتِ الأَرضِ،

    فَإِن مَتَّعتَهُم إلى حينٍ فَفَرِّقهُم شِيَعاً، وَاجعَلهُم طَرائِقَ قِدَداً، ولا تُرضِ الوُلاةَ عَنهُم أبَداً


    ترجمه: الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة من الصحابة) :

    مردى از شاميان ، على اكبر ، فرزند حسين عليه السلام را ـ كه مادرش آمنه ، دختر ابو مُرّة بن عُروة بن مسعود ثقفى بود ، و مادر آمنه نيز دختر ابو سفيان بن حَرب ( جدّ يزيد ) بود ـ ، فرا خواند و گفت : تو با امير مؤمنان [ يزيد ] ، خويشاوندى دارى و به او نزديكى . اگر بخواهى ، ما به تو امان مى دهيم و به هر كجا كه دوست داشتى ، برو !

    على اكبر گفت : بدان كه ـ به خدا سوگند ـ رعايتِ خويشاوندىِ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ، لازم تر از رعايت خويشاوندى ابو سفيان است ! .

    سپس ، به او هجوم بُرد و چنين سرود: من على ، پسر حسين بن على ام. به خانه خدا سوگند كه ما به پيامبر صلى الله عليه و آله ، نزديك تريم. از شمر و عمر [بن سعد] و ابن زياد.
    مردى از بنى عبد قيس به نام مُرّة بنِ مُنقِذ بن نُعمان ، به او حمله كرد و نيزه اى بر او زد . على اكبر عليه السلام را بُردند و نزديك پدرش ، بر زمين نهادند .

    حسين عليه السلام ، خطاب به او فرمود :
    پسر عزيزم ! تو را كُشتند . دنيا ، پس از تو ويران باد ! . آن گاه ، او را به خود چسبانْد تا جان داد .
    همچنين حسين عليه السلام گفت : خدايا ! ما را خواندند تا يارى مان دهند ؛ ولى ما را وا نهادند و ما را كُشتند .
    خدايا ! باران را از آنان ، دريغ بدار و بركت هاى زمين را از آنان ، باز دار و اگر هم مدّتى بهره مندشان كردى ، دچار اختلاف و تفرقه شان كن و هر يك را به راهى ببر و هيچ گاه ، حاكمان را از آنها ، راضى مگردان

    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]
    __________________________________________________ ________________


    حواسمان هست یانه؟
    اگر"
    شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
    راه سـومی نیسـت!

  12. 1
  13. #17
    *Fadak*
    مدیر انجمن اسلام

    images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif
    تاریخ عضویت
    2013/03/30
    محل سکونت
    نزدیک بهشت
    نوشته ها
    6,595
    17,674
    8,128
    برچسب زده شده
    در 216 تاپیک
    یکی از اُمرای ارتش میگه تنگه ی چزابه یه پدر و پسر باهم داخل میدان مین بودن.میگه یه وقت دیدم سر و صدا میاد.من گفتم نکنه بین این ها دعوا شده،درگیری پیش آمده.رفتم جلو.دیدم پسر میگه:بابا تو اگه بمیری من بیچاره میشم‌.تو اگه شهید بشی من آواره میشم.

    پدر میگه:نه! تو جوونی بذار من برم.آره! پدر دلش نمیاد پسر جوونش رو بفرسته.داغ جوون سخته.هیچ پدری حاضر نیست پسرش رو بفرسته.

    میگه خودم میرم.این افسر رزمنده میگه پدر،پسر رو کنار زد.بدون اینکه لحظه ای توقف کنه راهش رو ادامه داد.چندلحظه بعد صدای انفجار مهیب بلند شد.پدر داخل میدون مین به شهادت رسید.میگه پسر سریع خودش رو رسوند بالای سر پدر.

    *بمیرم برات حسین.*

    میگه ما که نزدیک تر بودیم رفتیم کمک کنیم.یه وقت دیدم پسر جنازه ی پدر رو روی دست گرفت.به طرف بیرون میدان مین حرکت کرد.خودمو بهش رسوندم.گفتم:اجازه بده من بهت کمک کنم.بذار من جنازه رو بردارم.پسره جواب داد اینقده جنازه ی بابای شهیدمو میبرم که بتونم زحمتاشو جبران کنم.

    بدون اینکه احساس خستگی کنه جنازه ی پدر رو برد.میگه تا روی پل جنازه رو برد،گذاشت داخل آمبولانس.خودش دوباره برگشت میدان مین.

    من یه آقای دیگه هم میشناسم.خودشو رسوند بالای سر بابای نازنینش.شب هشت محرمه.یا امام رضا.دلم برات تنگ شده.



    در بین ذکرهای شفابخش درد عشق

    الحق که یا امام رضا چیز دیگریست...

    یا امام رضا،یا امام رضا،یا امام رضا، مولا....

    دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی

    من تو رو صدا کنم تو هم منو صدا کنی

    قربون صفات برم از راه دوری آمدم



    آقا قبل اربعین میخوایم بیایم ازت اجازه بگیریم.بگیم آقا داریم میریم کربلا...

    گفتم یه بابای دیگه شهید شد،پسرش آمد بالاسرش.

    امام رضا داخل حجره بود.درها رو بسته بودند.نقل میکنه از اباصلت.اباصلت میگه درها رو بسته بودم.یه هو دیدم"دَخَلَ علیَّ شابٌّ حَسَنُ الوَجه." یه آقای خوش چهره ای وارد شد."فقال یا اباصلت:انا محمدُّبنُ علی"

    فرمود اباصلت من جوادالائمه ام."ثمَّ مَضی نَحوَ اَبیه"رفت خدمت پدر."فَلَمّا نَظَرَ اِلَیهِ الرِّضا وَثَبَ اِلَیهِ فَعانَقَه"*آقای ما خیلی زهر به جان مبارکش اثر کرده بود.

    من در روایات دیدم امام رضا از دارلاماره تا منزلشون که راهی نبود صدوق نوشته:پنجاه بار نشست و بلند شد*

    امام رضا تا جوادالائمه رو دید از جای خودش بلند شد. " وَ ضَمَّه إلى صَدرِه..."

    جوادش رو به سینه چسبانید

    و قَبَّلَ ما بَینَ عَینَیه " مابین دو دیدگان فرزند رو بوسید و بویید.

    آقا به شهادت رسید.اینجای روایت میگه امام جواد رو کردن به اباصلت؛فرمودند:" یا أبا الصّلت! قُمْ فائتنی بالمُغتسل والماء ..."پاشو برام یه تخت بیار؛یه آب بیار بابامو غسل بدم.

    *قاعده اینه دیگه...پسر باید بیاد بالاسر پدر...اما بمیرم برات حسین که کربلا همه چی برعکس بود...از امام رضا اجازه بگیریم بریم کربلا روضه بخونیم.



    به حکم آنکه "علیکَ الرَّفیق ثُمَّ طَریق"دلم بدون رضا کربلا نمیخواهد...*


    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]




    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]
    __________________________________________________ ________________


    حواسمان هست یانه؟
    اگر"
    شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
    راه سـومی نیسـت!

  14. 1
  15. #18
    *Fadak*
    مدیر انجمن اسلام

    images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif
    تاریخ عضویت
    2013/03/30
    محل سکونت
    نزدیک بهشت
    نوشته ها
    6,595
    17,674
    8,128
    برچسب زده شده
    در 216 تاپیک
    علی اکبر رفت میدان؛جنگ نمایانی کرد.دل گفتنشو ندارم چطور به شهادت رسید،شیخ مفید نوشته: "فَصُرِعَ..."علی بیهوش شد...دست ها رو گردن اسب حلقه کرد..." وَاحتَواهُ القَوم..."همه دورش رو گرفتن،*باباش امام حسین هم همینطور شد...

    راوی میگه:"تَکافَروا علیه..."لحظه های آخر دور امام حسین شلوغ شد؛همه اومدن دورش.."

    "وَاحتَواهُ القَوم..."همه دورَش کردن..."فَقَطَّعوه بِاَسیافِهِم اِرباََ اِربا...."باباش نگاه میکرد....همه شروع کردند با شمشیر،علی رو ریزریز کردن...علی علی...



    بار دیگر زنده میشد روضه های کوچه ها

    میرسید هر کس به او ضربه ای میزد به او....

    همه دورش کردن....همه میزدن....

    بار دیگر زنده میشد روضه های کوچه ها

    میرسید هر کس به او ضربه ای میزد به او....

    پدرش نگاه میکرد....زینب نگاه میکرد....

    اینجا دیگه کار برعکس شد..

    کنار جسم تو رسم جهان عوض شده است...

    نشسته پیر کنار جوان،علی اکبر...



    *پیرمرد نشست کنار جوونش...*



    اگر چه پهلوی تو یاد مادرم کردم

    شکسته کوفه سرت را چنان علی.....اکبر



    *هم شبیه بابام شدی؛هم شبیه مادرم شدی...راوی میگه:"و وَضَعَ خدَّهُ علی خَدِّه..."صورت به صورت جوانش گذاشت..*



    میگذارد چهره بر رخسار اکبر،ساعتی...

    این غروب جانگداز ذبح اسماعیل بود.



    *اونجا که ماجرای پدر و پسر شهید رو گفتم یه نکته داره خیلی دل آدمو میسوزونه..

    پسر آمد جنازه ی پدر رو برداشت...اون راوی میگه با سرعت از میدون مین بیرون برد...اما من میخوام بگم اگه همون رزمنده شهید شده بود؛باباش می اومد بالاسرش،اصلا نمیتونست جنازه ی پسر رو خودش ببره...داغ جوون، پیرمرد رو زمین گیر میکنه.

    جوون رو پیر میکنه...*

    زینب اومد از خیمه ها بیرون...خودش رو روی جنازه ی علی اکبر انداخت...امام حسین آمد..."فَاخَذَها الحُسَین و رَدَّها الی الفُسطاط"به هر زحمتی بود زینب رو بلند کرد برگردوند خیمه ها...

    اما دیگه خودش موند و این جنازه....نتونست کاری بکنه...

    راوی میگه یه وقت دیدم برگشت سمت خیمه ها..."وَ اَمَرَ فِتیانِه...جوون ها رو صدا زد..."فَقال:اِحمَلوا اَخاکُم..." بیاید برادرتون رو ببرید...

    "فَحَمَلوه حتّی وَضعوا بین یَدَیِ الفُسطاط الّذی کانوا یَقاتِلون اَمامَه..."

    جوون ها اومدن علی رو بردن جلوی خیمه ای گذاشتن که مقابلش میجنگیدن.اینجاست که این شعر شان نزولشه:



    جوانان بنی هاشم بیایید

    علی را بر در خیمه رسانید



    حسین جانم...حسین جانم...حسین جان...



    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]

    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]
    __________________________________________________ ________________


    حواسمان هست یانه؟
    اگر"
    شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
    راه سـومی نیسـت!

  16. 1
صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 18 , از مجموع 18

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •