ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





کاربران دعوت شده

صفحه 11 از 11 نخست ... 91011
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 105 , از مجموع 105
  1. #101
    *Fadak*
    مدیر انجمن اسلام

    images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif
    تاریخ عضویت
    2013/03/30
    محل سکونت
    نزدیک بهشت
    نوشته ها
    6,471
    17,585
    8,026
    برچسب زده شده
    در 216 تاپیک

    قسمت یازدهم (محاصره امام در كربلا)

    حيله شمر براى جدايى انداختن ميان امام عليه السلام و برادرش عبّاس عليه السلام‏

    تاريخ الطبرى - به نقل از عبد اللَّه بن شَريك عامرى - :

    هنگامى كه شمر بن ذى الجوشن نامه را [از ابن زياد براى ابن سعد] گرفت، او و عبد اللَّه بن ابى مُحِل برخاستند.
    عمّه ابن ابى مُحِل، اُمّ البنين [ مادر عبّاس عليه السلام ] دختر حِزام، همسر على بن ابى طالب عليه السلام بود كه عبّاس عليه السلام، عبد اللَّه، جعفر و عثمان را براى او به دنيا آورد.
    عبد اللَّه بن ابى مُحِلّ بن حِزام بن خالد بن ربيعة بن وحيد بن كعب بن عامر بن كِلاب گفت: خداوند [كار ] امير را به سامان آوَرَد! پسران خواهر ما همراه حسين هستند؛ اگر موافقى، امان ‏نامه ‏اى براى آنان بنويس.
    گفت : باشد؛ با كمال ميل!
    آن گاه به مُنشى‏ اش فرمان داد و امان ‏نامه ‏اى براى آنان نوشت و عبد اللَّه بن ابى مُحِل آن امان‏ نامه را با غلامش به نام كُزمان فرستاد، هنگامى كه او بر آنان در آمد؛ آنان را فرا خواند و گفت : اين امانى است كه دايى ‏تان براى شما فرستاده است.


    آن جوانان ( فرزندان امّ البنين ) به او گفتند: به دايى ‏مان، سلام برسان و به او بگو: ما نيازى به امانِ تو نداريم، امان خدا بهتر از امانِ فرزند سميّه است.
    شمر بن ذى الجوشن با نامه عبيد اللَّه بن زياد به عمر بن سعد، به سوى او آمد. چون بر او در آمد و نامه را خواند، عمر به او گفت: واى بر تو! چه مى ‏خواهى؟ خدا از خانه‏ ات دورت بدارد(آواره گردى) و آنچه را برايم آورده‏ اى زشت گردانَد! به خدا سوگند گمان مى ‏كنم كه تو مانع شده‏ اى تا آنچه را به او نوشته بودم، بپذيرد. كارِ ما را تباه كردى؛ ما اميد داشتيم كه كار سامان پذيرد. به خدا سوگند، حسين تسليم نمى‏ شود؛ جانى غيرتمند در وجودش نهفته است.


    شمر به او گفت: به من بگو كه چه مى‏ كنى؟ آيا فرمانِ اميرت را اجرا مى‏ كنى و دشمنش را مى‏ كُشى؟ اگر نه، سپاه و لشكر را به من وا گذار.
    عمر گفت: هرگز به تو واگذار نمى ‏كنم و خودم كار را به انجام مى ‏رسانم! تو هم كارى را به عهده بگير و فرمانده پيادگان باش.
    عمر پنج‏شنبه شب، نُه روز از محرّم گذشته حركت كرد [ و حمله كرد ] شمر نيز آمد تا جلوى ياران حسين عليه السلام ايستاد و گفت: خواهرزادگان ما كجا هستند؟
    عبّاس عليه السلام و جعفر و عثمان، فرزندان على عليه السلام بيرون آمدند و به او گفتند: چه مى‏ خواهى و در پى چه هستى؟
    گفت: شما - اى خواهرزادگانم - در امان هستيد.


    آن جوانان به او گفتند : خداوند تو و امانت را لعنت كند! اگر تو دايىِ ما هستى، به ما امان مى ‏دهى؛ در حالى كه فرزند پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله در امان نيست؟!


    تاريخ الطبرى : ج ۵ ص ۴۱۵
    الإرشاد: ج ۲ ص ۸۹


    أنساب الأشراف :

    شمر [در ميدان‏] ايستاد و گفت: خواهرزادگان ما كجا هستند ( يعنى : عبّاس عليه السلام، عبد اللَّه، جعفر و عثمان، فرزندان على بن ابى طالب عليه السلام كه مادرشان، اُمّ البنين دختر حِزام بن ربيعه كِلابىِ شاعر بود)؟
    آنان به سوى او آمدند.
    شمر گفت: شما در امان هستيد.
    گفتند: خداوند تو و امانت را لعنت كند! آيا به ما امان مى ‏دهى، در حالى كه فرزند دختر پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله در امان نيست؟!
    أنساب الأشراف : ج ۳ ص ۳۹۱
    المنتظم: ج ۵ ص ۳۳۷

    الملهوف :
    شمر بن ذى الجوشن - كه خدا لعنتش كند - آمد و ندا داد: خواهرزادگان من، عبد اللَّه، جعفر، عبّاس و عثمان كجا هستند؟
    حسين عليه السلام فرمود : «پاسخش را بدهيد، هر چند فاسق است؛ چرا كه يكى از دايى‏ هاى شماست».
    آنان به او گفتند: چه كار دارى؟
    گفت: اى خواهرزادگان من! شما در امان هستيد. خود را به همراه برادرتان حسين به كُشتن ندهيد و در اطاعت امير مؤمنان يزيد بن معاويه باشيد.
    عبّاس بن على عليه السلام او را ندا داد: «دستانت بُريده باد و لعنت بر امانى كه آورده ‏اى، اى دشمن خدا! آيا به ما فرمان مى ‏دهى كه برادر و سَرورمان حسين بن فاطمه را وا گذاريم و در اطاعت ملعونان و فرزندان ملعون‏ها درآييم؟!».
    شمر خشمگينانه به سوى لشكرش بازگشت.
    لملهوف : ص ۱۴۸
    مثير الأحزان : ص ۵۵

    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]
    __________________________________________________ ________________


    حواسمان هست یانه؟
    اگر"
    شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
    راه سـومی نیسـت!

  2. #102
    *Fadak*
    مدیر انجمن اسلام

    images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif
    تاریخ عضویت
    2013/03/30
    محل سکونت
    نزدیک بهشت
    نوشته ها
    6,471
    17,585
    8,026
    برچسب زده شده
    در 216 تاپیک

    قسمت دوازدهم (محاصره امام در كربلا)

    شب را مهلت گرفتن براى نماز و دعا و استغفار

    تاريخ الطبرى - به نقل از ابو مِخنَف در يادكردِ حوادث عصر تاسوعا -:
    حارث بن حَصيره از عبد اللَّه بن شريك عامرى برايم نقل كرد كه:
    عمر بن سعد ندا داد: اى لشكر خدا! سوار شويد و بشارتتان باد!
    آن گاه خود با مردم سوار شد و پس از نماز عصر به سوى آنان (سپاه حسين عليه السلام) حركت كرد.


    حسين عليه السلام جلوى خيمه نشسته بود و شمشيرش را بر گِرد پاهايش حلقه كرده بود و خوابش برده سرش بر روى زانوانش افتاده بود كه خواهرش زينب عليها السلام صدا [ى حركت لشكر ابن سعد] را شنيد و به برادرش نزديك شد و گفت:اى برادر من! آيا صداها را نمى ‏شنوى كه نزديك شده ‏اند؟
    حسين عليه السلام سرش را بلند كرد و فرمود :«پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله را در خواب ديدم، به من فرمود: "تو به سوى ما مى ‏آيى"».
    خواهرش به صورت خود زد و گفت:واى بر من!
    حسين عليه السلام فرمود:«خواهرم! بر تو چنين مباد، آرام باش. [خداى] رحمان بر تو رحم كند!».
    عبّاس بن على عليه السلام گفت:اى برادر! آنان به سوى تو حركت كرده ‏اند.
    حسين عليه السلام برخاست و سپس فرمود:«اى عبّاس! اى برادرم! جانم فدايت! سوار شو و با آنان ملاقات كن و بپرس كه در چه حال‏ اند و چه شده است و براى چه آمده ‏اند؟».
    عبّاس عليه السلام با بيست سوار به پيش آنان رفت، زُهَير بن قَين و حبيب بن مُظاهر نيز ميان آن بيست تن بودند.


    عبّاس عليه السلام به آنان گفت: چه شده و چه مى ‏خواهيد؟
    گفتند: فرمان امير آمده كه به شما پيشنهاد دهيم كه يا به حكمش گردن نهيد و يا با شما بجنگيم.
    عبّاس عليه السلام گفت: عجله نكنيد تا به سوى ابا عبد اللَّه باز گردم و آنچه را گفتيد، به او برسانم.


    آنان ايستادند و سپس گفتند: او را ببين و از اين موضوع آگاهش كن، سپس نزد ما بيا و آنچه را كه مى‏ گويد، به ما بگو.
    عبّاس عليه السلام با شتاب به سوى حسين عليه السلام باز گشت تا باخبرش سازد؛ امّا يارانش ايستادند و با سپاهيان دشمن سخن گفتند.
    حبيب بن مُظاهر به زُهَير بن قَين گفت: اگر مى‏ خواهى، تو با مردم سخن بگو و اگر مى‏ خواهى، من سخن بگويم.
    زُهَير به او گفت: تو اين كار را آغاز كردى، پس تو با آنان سخن بگو.


    حبيب بن مُظاهر به آنان گفت: بدانيد كه - به خدا سوگند - فرداى قيامت و نزد خدا، چه بد مردمى هستند كه بر او در مى‏ آيند. در حالى كه فرزندان پيامبرش صلى اللَّه عليه و آله خاندان و اهل بيت او و نيز عابدان اين سرزمين و سحرخيزانِ كوشا و فراوانْ يادكنندگانِ خدا را كُشته ‏اند!
    عَزرَة بن قيس به او گفت:تا مى‏ توانى از خودت بگو و تعريف كن!
    زُهَير به او گفت:اى عَزره! خدا از او تعريف كرده و ره‏نمونش شده است، از خدا پروا كن - اى عَزره - كه من خيرخواه تو هستم! تو را به خدا سوگند مى ‏دهم - اى عزره - كه مبادا در كشتن جان‏هاى پاك از ياوران گم‏راهى باشى!


    او گفت:اى زُهَير! تو نزد ما از پيروان اين خاندان به شمار نمى‏ رفتى، تو عثمانى بودى!
    زُهَير گفت:آيا تو از موضعگيرى و ايستادنم در اين جا به اين راه نمى ‏برى كه از آنها هستم؟! بدانيد كه - به خدا سوگند - من هيچ گاه نامه‏ اى به حسين عليه السلام ننوشته‏ ام و پيكى روانه نساخته ‏ام و به او وعده يارى نداده ‏ام؛ امّا راه ما را با هم گِرد آورد و هنگامى كه او را ديدم، پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله را و جايگاه حسين را در نزد او، به ياد آوردم و آنچه را از دشمنش و گروه شما به او رسيده، دانستم؛ پس انديشيدم كه يارى ‏اش كنم و در گروه او باشم و جانم را فدايش كنم تا حقّ خدا و پيامبرش را كه شما تباه كرده ‏ايد، پاس بدارم.


    عبّاس بن على عليه السلام به شتاب آمد تا به آنها رسيد و گفت: اى مردم! ابا عبد اللَّه از شما مى ‏خواهد كه امشب باز گرديد تا در اين باره بينديشد ...
    هنگامى كه عبّاس بن على عليه السلام نزد حسين عليه السلام آمد و پيشنهاد عمر بن سعد را باز گفت.


    امام حسين عليه السلام به او فرمود:«به سوى آنان باز گرد و اگر توانستى[ رويارويى با ] آنها را تا صبح به تأخير بينداز و امشب بازشان گردان، شايد كه امشب براى پروردگارمان نماز بخوانيم و او را بخوانيم و از وى آمرزش بخواهيم، كه او خود مى‏ داند كه من نماز گزاردن براى او، تلاوت كتابش، دعا و آمرزش‏ خواهىِ فراوان را دوست دارم».


    همچنين حارث بن حَصيره از عبد اللَّه بن شريك عامرى از امام زين العابدين عليه السلام برايم نقل كرد كه فرمود :
    «پيكى از سوى عمر بن سعد نزد ما آمد و به گونه‏ اى ايستاد كه سخنش را بشنويم و سپس گفت: ما تا فردا به شما مهلت مى‏ دهيم، اگر تسليم شديد؛ شما را به سوى اميرمان عبيد اللَّه بن زياد مى ‏بريم و اگر خوددارى كرديد، شما را رها نمى ‏كنيم».
    تاريخ الطبري : ج ۵ ص ۴۱۶
    أنساب الأشراف : ج ۳ ص ۳۹۱

    ادامه دارد ...

    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]
    __________________________________________________ ________________


    حواسمان هست یانه؟
    اگر"
    شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
    راه سـومی نیسـت!

  3. #103
    *Fadak*
    مدیر انجمن اسلام

    images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif
    تاریخ عضویت
    2013/03/30
    محل سکونت
    نزدیک بهشت
    نوشته ها
    6,471
    17,585
    8,026
    برچسب زده شده
    در 216 تاپیک

    قسمت سیزدهم (محاصره امام در كربلا)

    شب را مهلت گرفتن برای نماز و دعا و استغفار (ادامه)

    الملهوف :
    هنگامى كه حسين عليه السلام حرص‏ ورزى دشمن را در شتاب براى نبرد و اندك بودن بهره ‏مندی‏شان از اندرز و سخن را ديد، به برادرش عبّاس عليه السلام فرمود : «اگر مى ‏توانى آنان را امروز از [ نبرد با ] ما منصرف كنى؛ بكن، تا امشب را براى پروردگارمان نماز بگزاريم كه او مى ‏داند من نماز گزاردن براى او و تلاوت كتابش را دوست دارم».
    عبّاس عليه السلام اين را از ايشان خواست و عمر بن سعد درنگ كرد.


    عمرو بن حَجّاج زَبيدى به او گفت: به خدا سوگند اگر آنان ترك و ديلم نيز بودند و اين را خواسته بودند؛ موافقت مى ‏كرديم، حال كه خاندان محمّد صلى اللَّه عليه و آله هستند، چگونه نپذيريم؟!
    از اين رو لشكر عمر بن سعد موافقت كرد.


    حسين عليه السلام نشسته خوابش بُرد. سپس بيدار شد و گفت :«اى خواهر! اين ساعت، جدّم محمّد صلى اللَّه عليه و آله و پدرم على عليه السلام و مادرم فاطمه عليها السلام و برادرم حسن عليه السلام را در عالم رؤيا ديدم كه مى‏ گفتند: "اى حسين! تو به زودى (بر اساس برخى روايت‏ها : فردا) به سوى ما مى ‏آيى" ».
    زينب عليها السلام بر صورت خود زد و شيوَنى كشيد.
    حسين عليه السلام به او فرمود : «آرام‏تر! دشمن را شماتت‏ كننده ما مكن».


    الملهوف : ص ۱۵۰
    بحار الأنوار : ج ۴۴ ص ۳۹۱

    مثير الأحزان :
    روز نهم محرّم، عمر بن سعد آنان (حسين عليه السلام و يارانش) را به جنگ فرا خواند.
    حسين عليه السلام عبّاس را فرستاد و از او خواست كه آن يك شب را مهلت دهد. عمر نظر شمر را خواست.
    او گفت: اگر من فرمانده بودم، به آنان مهلت نمى ‏دادم.


    عمرو بن حَجّاج بن سَلَمة بن عبدِ يَغوث زُبَيدى گفت: سبحان اللَّه! به خدا سوگند اگر او از ترك و ديلم هم بود و اين درخواست را از شما داشت، حقّ مخالفت كردن نداشتيد! به ايشان مهلت دهيد.


    آن شب، صداى حسين عليه السلام و يارانش به نماز و تلاوت قرآن. بلند بود و مانند آواى زنبور عسل قطع نمى‏ شد و گروهى از همراهان عمر بن سعد به آنان پيوستند.


    مثير الأحزان : ص ۵۲

    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]
    __________________________________________________ ________________


    حواسمان هست یانه؟
    اگر"
    شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
    راه سـومی نیسـت!

  4. #104
    *Fadak*
    مدیر انجمن اسلام

    images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif
    تاریخ عضویت
    2013/03/30
    محل سکونت
    نزدیک بهشت
    نوشته ها
    6,471
    17,585
    8,026
    برچسب زده شده
    در 216 تاپیک

    قسمت چهاردهم (محاصره امام در كربلا)


    سخن گفتن امام عليه السلام با خانواده و يارانش و پيشنهاد بازگشت دادن به همگى آنها

    تاريخ الطبرى - به نقل از ابو مِخنَف از حارث بن حَصيره از عبد اللَّه بن شريك عامرى از امام زين العابدين عليه السلام - :


    حسين عليه السلام يارانش را پس از باز گشت عمر بن سعد، گِرد آورد و اين هنگام غروب بود. من بيمار بودم، خودم را به او نزديك كردم تا سخنش را بشنوم؛ شنيدم كه پدرم به يارانش مى‏ گويد: «خداوند - تبارك و تعالى - را با بهترين ثناها مى‏ ستايم و او را بر شادى و سختى ستايش مى‏ كنم. خدايا! تو را بر اين مى ‏ستايم كه به نبوّت گرامیمان داشتى و قرآن را به ما آموختى و در دين بينايمان گرداندى و برايمان گوش و چشم و دل قرار دادى و ما را از مشركان قرار ندادى.


    امّا بعد، من يارانى شايسته ‏تر و بهتر از ياران خود نمى ‏شناسم و خانواده‏ اى بهتر از خانواده ‏ام در نيكى كردن و صِله اَرحام سراغ ندارم. خداوند از جانب من به همه شما جزاى خير دهد! هان! من گمان دارم كه روز [ كارزار ] ما با اين دشمنان فرداست. هان كه من نظرم را برايتان گفتم! همگى آزاديد كه برويد،تعهّدى به من نداريد. اين [ سياهىِ ]شب شما را پوشانده است؛آن را مَركب خود سازيد».

    تاريخ الطبرى: ج ۵ ص‏۴۱۸
    الإرشاد: ج ۲ ص ۹۱

    پاسخ خانواده و ياران امام عليه السلام‏

    تاريخ الطبرى - به نقل از ضحّاك بن عبد اللَّه مِشرَقى - :
    من و مالك بن نضْر اَرحَبى بر حسين عليه السلام وارد شديم.
    چون شب شد، فرمود : «اين[ سياهىِ ]شب است كه شما را پوشانده است،آن را مَركب خود گيريد و هر كدامتان دست مردى از خاندانم را بگيرد و در دشت‏ها و شهرهايتان پراكنده شويد تا خداوند گشايشى دهد كه اين مردم در پىِ من هستند و اگر به من دست بيابند، در پىِ ديگران نمى‏ روند».
    برادران،پسران و برادرزادگان حسين عليه السلام و دو پسر عبد اللَّه بن جعفر به ايشان گفتند: چرا چنين كنيم؟ براى اين كه پس از تو بمانيم؟! خداوند هرگز آن[ روز ]را به ما نشان ندهد!
    عبّاس بن على عليه السلام آغازگر اين سخن بود و سپس بقيّه آنان همين سخن و مانند آن را بر زبان آوردند.


    حسين عليه السلام فرمود: «اى فرزندان عقيل! كُشته شدن مُسلم براى شما كافى است، برويد كه من به شما اجازه دادم».
    آنان گفتند : مردم چه خواهند گفت؟ مى‏ گويند كه ما بزرگ و سَرور خود را و بهترينْ عموزادگان خود را رها كرديم و همراه آنان نه تيرى انداختيم و نه نيزه ‏اى پَرانديم و نه شمشيرى زديم و نمى ‏دانيم چه كردند! به خدا سوگند چنين نمى ‏كنيم؛ بلكه جان و مال و خانواده‏مان را فداى تو مى ‏كنيم و همراه تو مى ‏جنگيم تا به سرانجام تو برسيم،خداوند زندگى پس از تو را زشت گردانَد!


    سپس مسلم بن عَوسَجه اسدى برخاست و به حسين عليه السلام گفت: آيا ما تو را تنها بگذاريم، در حالى كه هنوز از عهده اداى حقّ تو در برابر خدا بيرون نيامده‏ايم؟! بدان كه - به خدا سوگند - با تو هستم تا آن جا كه نيزه ‏ام را در سينه‏ هايشان بِشكنم! تا هر زمان كه قبضه شمشيرم را به دست دارم، با آنان مى‏ جنگم و از تو جدا نمى ‏شوم؛ و اگر سلاح نداشته باشم تا با آنان بجنگم در دفاع از تو به سوى آنان سنگ پرتاب مى ‏كنم تا همراه تو بميرم.


    سپس سعيد بن عبد اللَّه حنفى گفت : به خدا سوگند تو را تنها نمى ‏گذاريم تا خدا بداند كه ما در غياب پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله تو را پاس داشتيم،به خدا سوگند اگر مى‏ دانستم كه كشته مى ‏شوم و سپس زنده مى‏ شوم؛ آن گاه زنده زنده سوزانده مى‏ شوم و خاكسترم را بر باد مى‏ دهند و اين كار را هفتاد مرتبه با من مى‏ كنند، از تو جدا نمى‏ شدم تا مرگم را پيش روىِ تو ببينيم! پس اكنون چرا اين كار را نكنم كه تنها يك بار كُشته شدن است و آن هم با كرامتى جاويدان در پىِ آن؟!
    و زُهَير بن قَين گفت: به خدا سوگند دوست داشتم كه كشته شوم و سپس زنده شوم و سپس كشته شوم و تا هزار مرتبه مرا بكشند؛ امّا خداوند با كشته شدن من، كشته شدن را از تو و از جانِ اين جوانان خاندانت دور بدارد!


    عموم ياران حسين عليه السلام سخنانى چنين و به همين صورت بر زبان آوردند و گفتند: به خدا سوگند از تو جدا نمى ‏شويم؛ بلكه جان‏هايمان فداى تو باد! ما از تو با دل و جان و دست و سر محافظت مى ‏كنيم ؛ و چون كشته شويم به عهد خود وفا كرده، وظيفه خود را ادا كرده ‏ايم.

    تاريخ الطبرى : ج ۵ ص ۴۱۸

    الإرشاد: ج ۲ ص ۹۱

    ادامه دارد ...

    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]
    __________________________________________________ ________________


    حواسمان هست یانه؟
    اگر"
    شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
    راه سـومی نیسـت!

  5. #105
    *Fadak*
    مدیر انجمن اسلام

    images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif images/star/gold.gif
    تاریخ عضویت
    2013/03/30
    محل سکونت
    نزدیک بهشت
    نوشته ها
    6,471
    17,585
    8,026
    برچسب زده شده
    در 216 تاپیک

    قسمت پانزدهم (محاصره امام در كربلا)

    پاسخ خانواده و یاران امام علیه السلام (ادامه)

    الأمالى صدوق - به نقل از عبد اللَّه بن منصور از امام صادق از پدرش امام باقر از امام زين العابدين عليهم السلام - :


    هنگامى كه نامه عبيد اللَّه بن زياد به عمر بن سعد رسيد، عمر به جارچى‏ اش فرمان داد كه ندا در دهد: ما امروز و امشب را به حسين و يارانش مهلت داديم.
    اين بر حسين عليه السلام و يارانش گران آمد.


    حسين عليه السلام در ميان يارانش به سخن ايستاد و فرمود :«خدايا ! من نه خاندانى را مى ‏شناسم كه از خاندانم نيكوكارتر و پاك‏تر و پاكيزه‏تر باشند و نه يارانى را كه بهتر از ياران من باشند، مى ‏بينيد كه چه شده است؟ شما از بيعت من آزاديد و چيزى به گردنتان نيست و تعهّدى به من نداريد، اين شب است كه تاريكى آن شما را فرا گرفته است، آن را مَُركب خود گيريد و در شهرها پراكنده شويد كه اين جماعت مرا مى ‏جويند و اگر به من دست يابند، از تعقيب ديگران دست مى ‏كشند».


    عبد اللَّه بن مسلم بن عقيل بن ابى طالب برخاست و گفت: اى فرزند پيامبر خدا! اگر ما بزرگ و پير و سَرورمان زاده سَرور عموهايمان فرزند پيامبرمان و سَرور پيامبران را وا بگذاريم و همراهش شمشير نزنيم و با نيزه همراهش نجنگيم، مردم به ما چه مى ‏گويند؟


    به خدا سوگند نه؛ تا آن كه به همان جايى در آييم كه تو در مى ‏آيى و جان‏هايمان را فداىِ تو كنيم و خون‏هايمان را به پاى تو بريزيم كه چون چنين كرديم، آنچه را بر عهده ماست، ادا نموده و از عهده وظيفه‏مان بيرون آمده ‏ايم.


    مردى به نام زُهَير بن قَين بَجَلى نيز برخاست و به امام عليه السلام گفت: اى فرزند پيامبر خدا! دوست داشتم كه كشته شوم و دوباره زنده شوم و سپس كشته شوم و دوباره زنده شوم و آن گاه كشته شوم و باز زنده شوم و تا صدبار به خاطر تو و همراهيانت كشته شوم، امّا خدا با من[ مرگ را ]از شما اهل بيت دور بگردانَد.
    امام عليه السلام به او و يارانش فرمود : «جزاى خير ببينيد !».


    االأمالى صدوق : ص ۲۲۰ ح ۲۳۹
    بحار الأنوار: ج ۴۴ ص ۳۱۵ ح ۱

    مقاتل الطالبيّين - به نقل از عُتْبة بن سمعان كَلْبى - :


    حسين عليه السلام ميان يارانش به سخن ايستاد و گفت: «خدايا! تو مى ‏دانى كه من نه يارانى بهتر از ياران خود مى‏ شناسم و نه خاندانى بهتر از خاندان خود خداوند به شما جزاى خير دهد كه يارى و همكارى كرديد! اين قوم جز مرا نمى ‏خواهند؛ و اگر مرا بكُشند، كسى جز مرا نمى‏ جويند. چون شب شما را فرا گرفت، در سياهى آن پراكنده شويد و خود را نجات دهيد».


    عبّاس بن على عليه السلام برادر حسين و على [ اكبر ] فرزندش و فرزندان عقيل به پا خاستند و به ايشان گفتند : پناه بر خدا و سوگند به اين ماه حرام! چون باز گشتيم به مردم چه بگوييم؟ بگوييم: سَرور و فرزند سَرور و تكيه ‏گاهمان را رها كرديم و او را هدف تيرها حلقه‏ اى براى پرتاب نيزه‏ ها و قربانى‏ اى براى درندگان كرديم و از سرِ رغبت به دنيا گريختيم؟! پناه بر خدا! بلكه ما با تو زنده ‏ايم و با تو مى‏ ميريم.
    حسين عليه السلام گريست و آنان هم با او گريستند.
    سپس از خداوند براى آنان جزاى خير طلب كرد.
    سپس حسين - كه درودهاى خدا بر او باد - نشست.


    مقاتل الطالبيّين : ص ۱۱۲

    الطبقات الكبرى (الطبقة الخامسة من الصحابة) - به نقل از اَسوَد بن قيس عبدى - :


    به محمّد بن بشير حَضرَمى گفته شد : پسرت در مرز رى اسير شده است.
    گفت: او و خودم را به حساب خدا مى‏ گذارم، نه دوست داشتم كه اسير شود و نه پس از او بمانم.
    حسين عليه السلام سخن او را شنيد به او فرمود : «خداوند رحمتت كند! بيعتم را از تو برداشتم[ برو و ]به آزاد كردن فرزندت بپرداز».
    او گفت: درندگان مرا زنده زنده بخورند، اگر از تو جدا شوم!
    امام عليه السلام فرمود : «پس اين جامه‏ هاى گران‏بها را در اختيارِ فرزندت قرار ده تا با آنها فِديه (جانْ‏فداى) برادرش را فراهم كند».
    سپس. پنج جامه به ارزش هزار دينار به او بخشيد.
    الطبقات الكبرى / الطبقة الخامسة من الصحابة : ج ۱ ص ۴۶۸ ح ۴۴۳
    تهذيب الكمال : ج ۶ ص ۴۰۷

    [مهمان عزیز برای مشاهده ی لینک ها باید عضو شوید. با عضویت قادر به مشاهده لینک ها هستید...]
    __________________________________________________ ________________


    حواسمان هست یانه؟
    اگر"
    شهید" نشویم باید "بمیریم"...!
    راه سـومی نیسـت!

صفحه 11 از 11 نخست ... 91011
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 105 , از مجموع 105

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •